![]() |
![]() |
|
| اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نا محدود می شود |
|
سلام. این عکس و شعر زیبا را چند روز پیش نادر برام فرستاده. منم به محض اینکه وقت پیدا کردم گذاشتمش اینجا تا بگم غیر از زجر دادن من کارهای دیگری هم بلده. آئينه شكسته
ديروز بياد تو و آن عشق دل انگيز بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم در آينه بر صورت خود خيره شدم باز بند از سر گيسويم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم چشمانم را نازكنان سرمه كشاندم افشان كردم زلفم را بر سر شانه در كنج لبم خالی آهسته نشاندم
گفتم بخود آنگاه صد افسوس كه او نيست تا مات شود زينهمه افسونگری و ناز چون پيرهن سبز ببيند بتن من با خنده بگويد كه چه زيبا شده ای باز
او نيست كه در مردمك چشم سياهم تا خيره شود عكس رخ خويش ببيند اين گيسوی افشان به چه كار آيدم امشب كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند
او نيست كه بويد چو در آغوش من افتد ديوانه صفت عطر دلاويز تنم را اي آينه مردم من از اين حسرت و افسوس او نيست كه بر سينه فشارد بدنم را
من خيره به آئينه و او گوش بمن داشت گفتم كه چسان حل كنی اين مشكل ما را بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش ای زن، چه بگويم، كه شكستی دل ما را
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 11:9 توسط حامد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
وقتی از شور و گرما، از احساسات سرکش ، و از آنچه چشمانت رابه درخشش وا می دارند و ضربان قلبت را تندتر می کند ، پرهیز می کنی . . . آرام روی به مردن می نهی |
|
RSS
|
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .