![]() |
![]() |
|
| اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نا محدود می شود |
|
يك روز بلند آفتابی در آبی بی كران دريا امواج ترا به من رساندند امواج ترانه بار تنها
چشمان تو رنگ آب بودند آندم كه ترا در آب ديدم در غربت آن جهان بی شكل گوئی كه ترا به خواب ديدم
از تو تا من سكوت و حيرت از من تا تو نگاه و ترديد ما را می خواند مرغی از دور می خواند بباغ سبز خورشيد
در ما تب تند بوسه می سوخت ما تشنه خون شور بوديم در زورق آب های لرزان بازيچه عطر و نور بوديم
می زد، می زد، درون دريا از دلهره فرو كشيدن امواج، امواج ناشكيبا در طغيان بهم رسيدن
دستانت را دراز كردی چون جريان هاي بی سرانجام لب هايت با سلام بوسه ويران گشتند روی لب هام
يك لحظه تمام آسمان را در هاله ئی از بلور ديدم خود را و ترا و زندگی را در دايره های نور ديدم
گوئی كه نسيم داغ دوزخ پيچيد ميان گيسوانم چون قطره ئی از طلای سوزان عشق تو چكيد بر لبانم
آنگاه ز دوردست دريا امواج بسوی ما خزيدند بی آنكه مرا بخويش آرند آرام ترا فرو كشيدند
پنداشتم آن زمان كه عطری باز از گل خواب ها تراويد يا دست خيال من تنت را از مرمر آب ها تراشيد
پنداشتم آن زمان كه رازيست در زاری و های های دريا شايد كه مرا بخويش می خواند در غربت خود، خدای دريا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 20:16 توسط حامد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
وقتی از شور و گرما، از احساسات سرکش ، و از آنچه چشمانت رابه درخشش وا می دارند و ضربان قلبت را تندتر می کند ، پرهیز می کنی . . . آرام روی به مردن می نهی |
|
RSS
|
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .