![]() |
![]() |
|
| اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نا محدود می شود |
ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم چرا بيهوده می گوئی، دل چون آهنی دارم نمی دانی، نمی دانی، كه من جز چشم افسونگر در اين جام لبانم، باده مرد افكنی دارم
چرا بيهوده می كوشی كه بگريزی ز آغوشم از اين سوزنده تر هرگز نخواهی يافت آغوشی نمی ترسی، نمی ترسی، كه بنويسند نامت را به سنگ تيره گوری، شب غمناك خاموشی
بيا دنيا نمی ارزد باين پرهيز و اين دوری فدای لحظه ای شادی كن اين رؤيای هستی را لبت را بر لبم بگذار كز اين ساغر پر می چنان مستت كنم تا خود بدانی قدر مستی را
ترا افسون چشمانم ز ره برده است و می دانم كه سرتاپا بسوز خواهشی بيمار می سوزی دروغ است اين اگر، پس آن دو چشم رازگويت را چرا هر لحظه بر چشم من ديوانه می دوزی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 1:27 توسط حامد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
وقتی از شور و گرما، از احساسات سرکش ، و از آنچه چشمانت رابه درخشش وا می دارند و ضربان قلبت را تندتر می کند ، پرهیز می کنی . . . آرام روی به مردن می نهی |
|
RSS
|
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .