![]() |
![]() |
|
| اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نا محدود می شود |
ترا می خواهم و دانم كه هرگز به كام دل در آغوشت نگيرم توئی آن آسمان صاف و روشن من اين كنج قفس، مرغی اسيرم ز پشت ميله های سرد و تيره نگاه حسرتم حيران برويت در اين فكرم كه دستی پيش آيد و من ناگه گشايم پر بسويت در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت از اين زندان خامش پر بگيرم به چشم مرد زندانبان بخندم كنارت زندگی از سر بگيرم در اين فكرم من و دانم كه هرگز مرا يارای رفتن زين قفس نيست اگر هم مرد زندانبان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نيست ز پشت ميله ها، هر صبح روشن نگاه كودكی خندد برويم چو من سر می كنم آواز شادی لبش با بوسه می آيد بسويم اگر ای آسمان خواهم كه يكروز از اين زندان خامش پر بگيرم به چشم كودك گريان چه گويم ز من بگذر، كه من مرغی اسيرم من آن شمعم كه با سوز دل خويش فروزان می كنم ويرانه ای را اگر خواهم كه خاموشی گزينم پريشان می كنم كاشانه ای را
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 18:31 توسط حامد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
وقتی از شور و گرما، از احساسات سرکش ، و از آنچه چشمانت رابه درخشش وا می دارند و ضربان قلبت را تندتر می کند ، پرهیز می کنی . . . آرام روی به مردن می نهی |
|
RSS
|
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .