![]() |
![]() |
|
| اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نا محدود می شود |
|
شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست این دل با نگاهی سرد پرپر می شود
همی گویم که خوابی بود و بگذشت بیابان را سرابی بود و بگذشت به این پندار می بندم دو دیده که شاید بینم آن خواب پریده ولی افسوس دیگر صحنه خالیست ازان بر پرده نقشی هم به جا نیست منم تنها و این بیداری سرد دل غمگین و چشم آسمان گرد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 17:59 توسط حامد |
|
قاصدک از کجا وز که خبر آوردي ؟ خوش خبر باشي ، اما ،اما گرد بام و در من بي ثمر مي گردي. انتظار خبري نيست مرا نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس برو آنجا که تو را منتظرند قاصدک در دل من همه کورند و کرند ... .. . دست بردار از این در وطن خویش غریب قاصدک،تجربه های همه تلخ با دلم می گوید که دروغی تو،دروغ که فریبی تو،فریب قاصدک! هان،ولی...آخر...ایوای! راستی آیا رفتی با باد؟ با تو ام،آی!کجا رفتی؟ آی...! راستی آیا جائی خبری هست هنوز؟ مانده خاکستر گرمی جایی؟ در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز؟ قاصدک! ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:39 توسط حامد |
|
سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی آه باران من سراپای وجودم آتش است پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:35 توسط حامد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
وقتی از شور و گرما، از احساسات سرکش ، و از آنچه چشمانت رابه درخشش وا می دارند و ضربان قلبت را تندتر می کند ، پرهیز می کنی . . . آرام روی به مردن می نهی |
|
RSS
|
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .