![]() |
![]() |
|
| اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نا محدود می شود |
|
خسته ام خسته ام خسته از این خواب عبس خسته ام خسته از همه ، همه کس خسته ام خسته از رهایی ها از خداحافظی ، جدایی ها خسته ام خسته از این گم گشتن بی هدف دل را به دنیا بستن خسته ام خسته ولی چاره کجاست ؟ چه کسی مثل من در این دنیاست ؟ تا بفهمه تا قلم در دست هست باز امید روز بهتر هست که بگه تا امید در قلب هست خستگی هم تحملش سهل است گله ای بود ساده نه لایق شعر بودن
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 23:54 توسط حامد |
|
پنجره زیباست اگر بگذارند چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند من از اظهار نظر های دلم فهمیدم عشق صاحب فتواست اگر بگذارند
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 0:12 توسط حامد |
|
فراموشت نخواهم کرد فراموشم می کنی یا نه ؟ نمی دانم ؛ من اما غفلتی هرگز زیاد تو نخواهم داشت حتی اگر در دل اسیر بدترین توفان احساس باشم یا که گر حتی نباشد روزنی تا بتابد نورکی بر کلبه امید من همچنان می خواهمت گفتن من اما غفلتی هرگز زیاد تو نخواهم داشت آری . . . . .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 0:52 توسط حامد |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 9:33 توسط حامد |
|
|
عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 9:4 توسط حامد |
|
|
مسافر از پس فاصله ها می خندید _ آن مسافر که درونش غم تنهایی داشت در نگاهش غم تنهایی _ بر لبش لبخند _ در دلش اما .... من ندانم که چه غوغایی بود آنقدر می دیدم که چه زیبا سعی در اخفای غمش می کرد بی گمان می دانست که اسرار دلش می دانم بی گمان می دانست که با رفتن او من به چه سان تنهایم بی گمان می دانست که من ... عاشق خنده بی وقفه اویم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 8:16 توسط حامد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
وقتی از شور و گرما، از احساسات سرکش ، و از آنچه چشمانت رابه درخشش وا می دارند و ضربان قلبت را تندتر می کند ، پرهیز می کنی . . . آرام روی به مردن می نهی |
|
RSS
|
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .