![]() |
![]() |
|
| اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نا محدود می شود |
|
هوا سرد است هوا سرد است زمستان آمده _ برف از دیار ما رفته _ فقط سرما ! به اتاقم می روم آنجا هم سرد است به کنار پنجره می روم و بر روی شیشه آن که ازشرم عرق کرده نامت را می نویسم آری تو و صدها تو از چشمانم جاری می شود زوزه سگی را می شنوم ، در این آشفتگی ذهن زاغ پیر او را می خواند به باغچه می نگرم یاد باد سردی که در بهبوهه زیبایی نفس گل سرخ را گرفت و غم قاصدک که از دیار عاشقان بود بوی سرما سینه شیفته مرا می فشارد وحشت گنجشک را می بینم _ در اندوه نیامدن پیره زن _ پاکت گندمهای او کجاست ؟ جای پوتینهای زن سنگی بر روی وجدان زخم خورده ام و نفس سرد زمستان ....... هوا سرد است بازگشت پرستو ها بر فرش زمردین سنجاقک شیشه ای مهال است همه چیز کهنه است افکار سیم های بسته شده به گیتارم سرد است ، کهنه است افکار عینک مطالعه پدرم ، همینطور سرد و کهنه است سرما روحم را می فشارد نامت پاک شده اشک های منم خشک شده اند مثل گل رز سرخی که روزی سنبل عشقمان بود شیشه عرق می ریزد باز می نویسم که اشکم بیاید و شاید هم تو .... آری تو می بینی فکر من نیز کهنه شده است فکر من نیز کهنه است مثل عینک مطالعه پدرم مثل سیم های گیتارم بوی سردی می دهد بوی غم هوا سرد است
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 8:31 توسط حامد |
|
|
""" لحظه جدایی """ آخرین لحظه دیدار لحظه جدایی ما ، بسیار خواستم بگویم که دوستت دارم و می گفتم که اگر امروز نگویم که دلم در بر اوست او به من هیچ نخواهد پیوست ولی چه سود که دوستیم تنها می ماند ، او از من خواهد رست می خواستم اشک بریزم و در ترس این بودم که شاید اشکم هم تنها بماند ولی گویا آن عشق که دیده گریه بیاموخت از او هرگز تنها نمی ماند اشکها همدیگر را تنها نمی گذارند می آیند و خشک می شوند ولی یکدیگر را رها نمی کنند ، آخر آنان که انسان نیستند ! آخرین قطره اشکم توی این دیوونه بازار مثل بغضی که شکسته مثل سیلاب می باره زار آخرین لحظه دیدار لحظه جدایی ما آخرین شعر دل من غزل خدایی ما در غم رفتن او دیوار هم برایم می گریست دیگر انگار تارهای سازم هم صدا نداشتند گویا آنان هم می گریستند آخرین و تنهاترین دسته گلی که در اتاقم بود و روزی سنبل علاقه اش به من هم می سوخت مثل سوختن پروانه و شمع که کسی نبود بگوید : ای شمع بزم دوش چرا می گریستی پروانه عاشق است تو سرگرم کیستی را به آنان بگوید او رفت و ای کاش جمله غنیمت شمر ای شمع وصل پروانه را که این معامله تا صبح دم نخواهد ماند را به او می گفتم کاش به او می گفتم که مثل مرغ سحر مباش عشق ز پروانه بیاموز که آن سوخته را جان شد و آوار نیامد و ای کاش می گفتم نه من ماندنی هستم نه تو _ ای کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک او می کرد چه شده شهر غم ! چرا اینقدر دلت گرفته ؟ همه لحظه ها زیبا هستند فقط باید پذیرا باشی ؛ حتی لحظه جدایی ..... آری متاسفانه یا خوشبختانه باید بگویم آن هم زیباست مگر می شود گفت اشکهای جدایی زشت هستند دلتنگیهایش بی ریخت و بی خوابیهایش کسل کننده نه هرگز .... پس آن هم زیباست اگر پذیرا باشیم من می روم و مهربانی خود را به خاک عرضه می کنم که دشت تشنه عشق است و شهر بیگانه آیا درخت خشک محبت را ، یک برگ سبز در همه شاخسار نیست ؟ چرا ، هست می توانم خورشید را در درون خود بیابم کافیست در تکاپوی یافتن آن باشم .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 2:3 توسط حامد |
|
|
برای تو که .... فراموش کرده ای یا من اشتباه می کنم ؟ تو بگو زندگی با توست یا تو با زندگی ؟ فراموش کرده ای یا من اشتباه می کنم ؟ آیا روزنه ای دیگر هم یافت می شود برای رهایی ؟ برای آزادی ؟ برای فراموشی ؟ فراموشی آنچه گذشت فراموشی فاصله ها فراموشی بودن وخواستن و ماندن ؟ درست است من باز هم اشتباه می کنم اشتباهی محض ، اشتباهی که خود اعتراف می کنم - که من نمی توانم – نمی توانم از آنچه که بوده و هست و خواهد بود بگریزم اعتراف می کنم که من نمی توانم – نمی توانم و نخواهم توانست مانند تو از زندگی روزنه های نور و رهایی را پیدا کنم و دریابم – بگذار بگذار خودم باشم و باقی بمانم بگذارمانند عود گورستان بسوزم و مانند شمع خاموش سکوت کنم بگذارمانند پرنده ای که پرهایش شکسته پرواز رهایی را تجربه نکنم بگذارمانند صلیب آرام و موزون حکمران تابوت ها باشم بگذارمانند برگ پاییزی که در جویباراست سرگردان باشم سرگردان خود ، گذشته و شاید آینده بگذار سرگردان باشم و بی هویتی گذشته ام را در باران هایی که شب هنگام بر گونه هایم جاریست جستجو کنم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 21:37 توسط حامد |
|
|
""" احساس """ دخترک احساسش را در هاون زمان می کوبد شاید تبدیل به ذراتی غیر قابل لمس شود ، تا روزی به دست نامردان نیفتد بلکه با هر وزشی با تلاطم ذرات مولکولی احساسش در تنفس پاک بی آلایش ، شاید معبودش وارد جسم و روحش گردد مگر آنکه روزی معجزه ای شود _ از سوی احساس دخترک
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 21:36 توسط حامد |
|
|
همیشه غمگین ترین و رنج آورترین لحظات زندگی آدم توسط همون کسی ساخته می شه که شیرین ترین و به یادماندنی ترین لحظات را برای آدم ساخته ترین لحظات را برای |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم دی 1385ساعت 11:57 توسط حامد |
|
دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ می شه که می خوای اونو از تو رویاهات بکشی بیرون و تو دنیای واقعی بغلش کنی ........
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم دی 1385ساعت 11:56 توسط حامد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
وقتی از شور و گرما، از احساسات سرکش ، و از آنچه چشمانت رابه درخشش وا می دارند و ضربان قلبت را تندتر می کند ، پرهیز می کنی . . . آرام روی به مردن می نهی |
|
RSS
|
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .