![]() |
![]() |
|
| اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نا محدود می شود |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 21:49 توسط حامد |
|
|
نمک صبح در آنست که خندان باشد/
بخیه ظلم است به زخمیکه نمایان باشد جلوهء صبح قیامت کف دریای من است/ کیست مجنون؟که مرا سلسله جنبان باشد سینهء صافتر از چهرهء یوسف دارم/ نقش امید من از سیلی اخوان باشد روزن عالم غیب است دل اهل جنون/ من و آن شهر ٬ که دیوانه فراوان باشد اهل دل اوست که در وسعت خلق افزاید/ کعبه آنست که در ناف بیابان باشد شُکر ابریست ٬ که باران کَرَم میبارد/ برقِ آفت ٬ثمرشکوهء دهقان باشد از سر خوان قناعت گذرد دست فشان/ هر که را مرغ ِ کباب ٬از دل ِ بریان باشد نالهء نای بُود داروی بیهوشی من/ شیر را خواب فراقت به نِیِستان باشد صبر بر زخم زبان کردن و خاموش شدن.../ در ره کعبهء دل خار مغیلان باشد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 21:37 توسط حامد |
|
|
اگه کوچه صدام یه کوچه باریکه اگه خونم بی چراغ چشم تو تاریکه می دونم آخر قصه میرسه به داد من لحظه یکی شدن تو آئینه ها نزدیکه
دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه دوباره این دل دیوونه واست دلتنگه وقت از تو خوندنه ستاره ترانه هام اسم تو برای من قشنگترین آهنگه
تویی که عشقمو از نگاه من می خونی تویی که تو طپش ترانه هام مهمونی تویی که همنفس همیشه آوازی تویی که آخر قصه منو می دونی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 9:26 توسط حامد |
|
|
رهی در کوی عشق است مسکن دل چه می خواهی از این خون خوردن دل چکیده خون دل بر دامن جان گرفته جان تو خون دامن دل از آن روزی که دل دیوانه توست به صد جان می شدم در شیون دل منادی می کنن در شهر امروز که خون عاشقان در گردن دل چو رسوا کرد ما را درد عشقت همی کوشد به رسوا کردن دل چو عشقت آتشی بر جان من زد بر آمد دود عشق از روزن دل مکن جانا دل مارا نگهدار که آسان است بر تو بردن دل چو گل اندر هوای روی خوبت که خون در میکشد پیراهن دل بیا جانا دل عطار کن شاد که نزدیک است وقت رفتن دل
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 10:38 توسط حامد |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 10:16 توسط حامد |
|
|
وه!مفشار بدین سان تن بیمار مرا تنگ آغوش سیه. ای شب دیوانه ی گیج دست بردار و ...برو دست و پای دل بی رحم و گنهکار مرا بر تن مرده ی این عشق فسونکار مپیچ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 10:11 توسط حامد |
|
|
اگر من وتو دو برگ بودیم... هنگام خزان...زودتر از تو می شکفتم و می افتادم وزمانی که تو می افتادی در آغوشت گیرم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 10:8 توسط حامد |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 16:55 توسط حامد |
|
جانا ز فراق تو این مهنت جان تا کی دل در غم عشق تو رسوای جهان تا کی چون جان و دلم خون شد از غم وصال تو بر بوی وصال تو دل بر سر جان تا کی نآ مد گه آن آخر که ازپرده برون آیی آن روی وداع خوبی در پرده نهان تا کی بشکن ای به سر ضلفت این بنده گران ارزد وفای دل مسکین این بند گران تا کی دل بردن مشتاقان از غیرت خود تا کی خون خوردن و خاموشی زین دلشدگان تا کی گر عاشق دلداری گر سوخته یاری بی نام و نشانی بی نام و نشان تا کی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 16:53 توسط حامد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
وقتی از شور و گرما، از احساسات سرکش ، و از آنچه چشمانت رابه درخشش وا می دارند و ضربان قلبت را تندتر می کند ، پرهیز می کنی . . . آرام روی به مردن می نهی |
|
RSS
|
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .