![]() |
![]() |
|
| اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نا محدود می شود |
عادت
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن منو از این دلخوشیها آرامشم جدا نکن من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم
منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه بوسیدنت برای من تولد یک نفسه چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه نوازشه دستای تو عادت ترکم نمیشه
فقط تو آغوش خودم دغدغه ها تو جا بذار به پای عشق من بمون هیچکسو جای من نیار مهر لباتو رو تن و روی لب کسی نزن فقط به من بوسه بزن به روح و جسم وتن من
" پگاه موسوی"
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 2:35 توسط حامد |
|
در شب کوچک من ، افسوس باد با برگ درختان میعادی دارد در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست
گوش کن وزش ظلمت را می شنوی ؟ من غریبانه به این خوشبختی می نگرم من به نومیدی خود معتادم گوش کن وزش ظلمت را می شنوی ؟
در شب اکنون چیزی می گذرد ماه سرخست و مشوش و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است ابرها، همچون انبوه عزاداران لحظهء باریدن را گوئی منتظرند
لحظه ای و پس از آن، هیچ. پشت این پنجره شب دارد می لرزد و زمین دارد باز می ماند از چرخش پشت این پنجره یک نامعلوم نگران من و تست
ای سراپایت سبز دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من [بگذار و لبانت را چون حسی گرم از هستی به نوازش لبهای عاشق من بسپار باد ما را با خود خواهد برد باد ما را با خود خواهد برد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 18:37 توسط حامد |
|
ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم چرا بيهوده می گوئی، دل چون آهنی دارم نمی دانی، نمی دانی، كه من جز چشم افسونگر در اين جام لبانم، باده مرد افكنی دارم
چرا بيهوده می كوشی كه بگريزی ز آغوشم از اين سوزنده تر هرگز نخواهی يافت آغوشی نمی ترسی، نمی ترسی، كه بنويسند نامت را به سنگ تيره گوری، شب غمناك خاموشی
بيا دنيا نمی ارزد باين پرهيز و اين دوری فدای لحظه ای شادی كن اين رؤيای هستی را لبت را بر لبم بگذار كز اين ساغر پر می چنان مستت كنم تا خود بدانی قدر مستی را
ترا افسون چشمانم ز ره برده است و می دانم كه سرتاپا بسوز خواهشی بيمار می سوزی دروغ است اين اگر، پس آن دو چشم رازگويت را چرا هر لحظه بر چشم من ديوانه می دوزی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 1:27 توسط حامد |
|
یادت اون روز برفی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 23:22 توسط حامد |
|
رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی بجز گريز برايم نمانده بود اين عشق آتشين پر از درد بی اميد در وادی گناه و جنونم كشانده بود
رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت ترا با اشك های ديده ز لب شستشو دهم رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما از پرده خموشی و ظلمت، چو نور صبح بيرون فتاده بود به يكباره راز ما
رفتم كه گم شوم چو يكی قطره اشك گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی رفتم، كه در سياهی يك گور بی نشان فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گريان گريختم از خنده های وحشی توفان گريختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گريختم
ای سينه در حرارت سوزان خود بسوز ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير می خواستم كه شعله شوم سركشی كنم مرغی شدم به كنج قفس بسته و اسير
روحی مشوشم كه شبی بی خبر ز خويش در دامن سكوت به تلخی گريستم نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 23:17 توسط حامد |
|
|
سلام. این عکس و شعر زیبا را چند روز پیش نادر برام فرستاده. منم به محض اینکه وقت پیدا کردم گذاشتمش اینجا تا بگم غیر از زجر دادن من کارهای دیگری هم بلده. آئينه شكسته
ديروز بياد تو و آن عشق دل انگيز بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم در آينه بر صورت خود خيره شدم باز بند از سر گيسويم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم چشمانم را نازكنان سرمه كشاندم افشان كردم زلفم را بر سر شانه در كنج لبم خالی آهسته نشاندم
گفتم بخود آنگاه صد افسوس كه او نيست تا مات شود زينهمه افسونگری و ناز چون پيرهن سبز ببيند بتن من با خنده بگويد كه چه زيبا شده ای باز
او نيست كه در مردمك چشم سياهم تا خيره شود عكس رخ خويش ببيند اين گيسوی افشان به چه كار آيدم امشب كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند
او نيست كه بويد چو در آغوش من افتد ديوانه صفت عطر دلاويز تنم را اي آينه مردم من از اين حسرت و افسوس او نيست كه بر سينه فشارد بدنم را
من خيره به آئينه و او گوش بمن داشت گفتم كه چسان حل كنی اين مشكل ما را بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش ای زن، چه بگويم، كه شكستی دل ما را
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 11:9 توسط حامد |
|
" دوستت دارم " را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام □ این گل سرخ من است . دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق که بری خانه دشمن ! که فشانی بر دوست ، راز خوشیختی هرکس به پراکندن اوست !
در دل مردم عالم _ به خدا _ نور خواهد پاشید روح خواهد بخشید . □ تو هم ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت نه به یکبار و به ده بار، که صد بار بگو " دوستم داری " را از من بسیار بپرس دوستت دارم را با من بسیار بگو
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آبان 1387ساعت 22:28 توسط حامد |
|
|
يك روز بلند آفتابی در آبی بی كران دريا امواج ترا به من رساندند امواج ترانه بار تنها
چشمان تو رنگ آب بودند آندم كه ترا در آب ديدم در غربت آن جهان بی شكل گوئی كه ترا به خواب ديدم
از تو تا من سكوت و حيرت از من تا تو نگاه و ترديد ما را می خواند مرغی از دور می خواند بباغ سبز خورشيد
در ما تب تند بوسه می سوخت ما تشنه خون شور بوديم در زورق آب های لرزان بازيچه عطر و نور بوديم
می زد، می زد، درون دريا از دلهره فرو كشيدن امواج، امواج ناشكيبا در طغيان بهم رسيدن
دستانت را دراز كردی چون جريان هاي بی سرانجام لب هايت با سلام بوسه ويران گشتند روی لب هام
يك لحظه تمام آسمان را در هاله ئی از بلور ديدم خود را و ترا و زندگی را در دايره های نور ديدم
گوئی كه نسيم داغ دوزخ پيچيد ميان گيسوانم چون قطره ئی از طلای سوزان عشق تو چكيد بر لبانم
آنگاه ز دوردست دريا امواج بسوی ما خزيدند بی آنكه مرا بخويش آرند آرام ترا فرو كشيدند
پنداشتم آن زمان كه عطری باز از گل خواب ها تراويد يا دست خيال من تنت را از مرمر آب ها تراشيد
پنداشتم آن زمان كه رازيست در زاری و های های دريا شايد كه مرا بخويش می خواند در غربت خود، خدای دريا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 20:16 توسط حامد |
|
* رسم زندگی اینست یک روزکسی را دوست داری وروز بعد تنهایی به
همین سادگی! او رفته است و همه چیزتمام شده است مثل یک میهمانی که
به آخر میرسد وتو به حال خود رها می شوی چرا غمگینی ؟ این رسم
زندگیست پس تنها آواز بخوان . " " Robbi Nevil
· زمانی جوان بودم و یکی قلبم را شکست و مرا تنها گذاشت
بزرگتر شدم وقلب کسی را شکستم عشق گاهی نفرین است
و بدترین نفرین شکستن قلب عاشق . " " Dorothy Parker
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 0:53 توسط حامد |
|
|
این شعر رو تقدیم به دوست خوبم" فرزانه خرمی"می کنم که نمی دونم از کجای این کره خاکی از وب من دیدن میکنند و لطف می کنند و نظر میدن امیدوارم از اینکه اسمشو اینجا آوردم ناراحت نشه
باز باران بی ترانه باز باران ,با تمام بی کسی های شبانه می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه باز می اید صدای چک چک غم...باز ماتم
من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده نمی دانم...نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟
نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند که ان کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد کجای ذلتش زیباست؟؟؟
نمی فهمم..کجای اشک یک بابا که سقفی از گل و اهن به زور چکمه های باران به روی همسر و پروانه های مرده اش ارام باریده کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟؟؟
نمی دانم..نمی دانم چرا مردم نمی دانند که باران, عشق تنها نیست صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست کجای مرگ ما زیباست...نمی فهمم!!!!؟
یاد ارم, روز باران را یاد ارم مادرم در کنج باران مرد کودکی ده ساله بودم می دویدم زیر باران..از برای نان مادرم افتاد مادرم در کوچه های پست شهر ارام جان می داد فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود نمی دانم کجای این لجن زیباست؟؟؟؟ ***** بشنو از من, کودک من پیش چشمم, مرد فردا که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست و ان باران که عشق دارد ...فقط جاریست برای عاشقان مست و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند که این عدل زمینی ,عدل کم دارد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 16:31 توسط حامد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
وقتی از شور و گرما، از احساسات سرکش ، و از آنچه چشمانت رابه درخشش وا می دارند و ضربان قلبت را تندتر می کند ، پرهیز می کنی . . . آرام روی به مردن می نهی |
|
RSS
|
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .