![]() |
![]() |
|
| اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نا محدود می شود |
تا به کی باید رفت از دياری به دياری ديگر نتوانم، نتوانم جستن هر زمان عشقی و ياری دیگر کاش ما آن دو پرستو بودیم که همه عمر سفر می کردیم از بهاری به بهار دیگر آه، اکنون ديریست که فرو ریخته در من، گوئی، تيره آواری از ابر گران چو می آميزم، با بوسهء تو روی لبهایم، می پندارم می سپارد جان عطری گذران آنچنان آلوده ست عشق غمناکم با بیم زوال که همه زندگیم می لرزد چون ترا می نگرم مثل اینست که از پنجره ای تکدرختم را، سرشار از برگ، در تب زرد خزان می نگرم مثل اینست که تصویری را روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم شب و روز شب و روز شب و روز بگذار که فراموش کنم. تو چه هستی ، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان مرا می گشاید در برهوت آگاهی ؟ بگذار که فراموش کنم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 19:55 توسط حامد |
|
ترا می خواهم و دانم كه هرگز به كام دل در آغوشت نگيرم توئی آن آسمان صاف و روشن من اين كنج قفس، مرغی اسيرم ز پشت ميله های سرد و تيره نگاه حسرتم حيران برويت در اين فكرم كه دستی پيش آيد و من ناگه گشايم پر بسويت در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت از اين زندان خامش پر بگيرم به چشم مرد زندانبان بخندم كنارت زندگی از سر بگيرم در اين فكرم من و دانم كه هرگز مرا يارای رفتن زين قفس نيست اگر هم مرد زندانبان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نيست ز پشت ميله ها، هر صبح روشن نگاه كودكی خندد برويم چو من سر می كنم آواز شادی لبش با بوسه می آيد بسويم اگر ای آسمان خواهم كه يكروز از اين زندان خامش پر بگيرم به چشم كودك گريان چه گويم ز من بگذر، كه من مرغی اسيرم من آن شمعم كه با سوز دل خويش فروزان می كنم ويرانه ای را اگر خواهم كه خاموشی گزينم پريشان می كنم كاشانه ای را
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 18:31 توسط حامد |
|
|
شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست این دل با نگاهی سرد پرپر می شود
همی گویم که خوابی بود و بگذشت بیابان را سرابی بود و بگذشت به این پندار می بندم دو دیده که شاید بینم آن خواب پریده ولی افسوس دیگر صحنه خالیست ازان بر پرده نقشی هم به جا نیست منم تنها و این بیداری سرد دل غمگین و چشم آسمان گرد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 17:59 توسط حامد |
|
قاصدک از کجا وز که خبر آوردي ؟ خوش خبر باشي ، اما ،اما گرد بام و در من بي ثمر مي گردي. انتظار خبري نيست مرا نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس برو آنجا که تو را منتظرند قاصدک در دل من همه کورند و کرند ... .. . دست بردار از این در وطن خویش غریب قاصدک،تجربه های همه تلخ با دلم می گوید که دروغی تو،دروغ که فریبی تو،فریب قاصدک! هان،ولی...آخر...ایوای! راستی آیا رفتی با باد؟ با تو ام،آی!کجا رفتی؟ آی...! راستی آیا جائی خبری هست هنوز؟ مانده خاکستر گرمی جایی؟ در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز؟ قاصدک! ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:39 توسط حامد |
|
سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی آه باران من سراپای وجودم آتش است پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:35 توسط حامد |
|
رفیق من سنگ صبور غمهام به دیدنم بیا که خیلی تنهام هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم چه دنیای رو به زوالی دارم مجنونم و دلزده از لیلیا (لیلی ها) خیلی دلم گرفته از خیلیا نمونده از جوونیام نشونی پیر شدم پیر تو ای جوونی تنهای بی سنگ صبور خونه سرد و سوت و کور توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست اگر چه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش اگر بیای همونجوری که بودی کم میارن حسودا از حسودی صدای سازم همه جا پر شده هر کی شنیده از خودش بی خوده اما خودم پر شدم از گلایه هیچی ازم نمونده جز یه سایه سایه ای که خالی از عشق و امید همیشه محتاج به نور خورشید
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 10:35 توسط حامد |
|
هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید، هر چند راه او سخت و نا هموار باشد. و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او سپارید، هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند . و هر زمان عشق با شما سخن گوید او را باور کنید، هر چند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند. زیرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیز می کشد. و چنانکه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می کند . و چنانکه تا بلندای درخت وجودتان بالا میرود و ظریف ترین شاخه های شما را که در آفتاب می رقصند نوازش می کند ، همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را که به زمین چسبیده اند تکان می دهد. عشق با شما چنین رفتارها می کند تا به اسرار قلب خود معرفت یاببد و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزئی از آن شوید . اما اگر از ترس بلا و آزمون ، تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشید، خوشتر آنکه عریانی خود را بپوشانید و از دم تیغ خرمنکوب عشق بگریزید ، به دنیایی که از گردش فصلها در آن نشانی نیست؛ جایی که شما می خندید اما تمامی خنده خود را بر لب نمی آورید و می گریید اما تمامی اشکهای خود رافرو نمی ریزید. عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش . و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش . عشق نه مالک است و نه مملوک ، زیرا عشق برای عشق کافی است .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم اسفند 1386ساعت 20:42 توسط حامد |
|
|
ولنتاین ، روز عشق قصه - ولنتاین - از کجا شروع شد؟ دقیقا از گل و ماه و ستاره !
حدودای 1700 سال پیش در روم (اونوقت ها شما هنوز به دنیا نیومده بودین!) حاکمی بنام کلودیوس بوده که فکر میکرده سربازای مجرد از متاهل ها قویتر هستن. واسه همینم ازدواج رو ممنوع میکنه تا سربازاش نتوننن ازدواج کنن و بقول خودش قوی بمونن. هر کسی هم که سرپیچی میکرده کشته میشده. این وسط یک کشیش به نام ولنتاین، برای سربازای رومی خطبه عقد میخونده ! حالا اینکه اون زمانا خطبه هم بوده یا همینجوری الکی پلکی بوده من نمیدونم والا، خلاصه حاکم از این جریان خبردار میشه و دستور میده که ولنتاین روبندازن زندان. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان میشه. اینجاس که میگن خر بیار و باقالی بارکن! خلاصه نامه نگاری و sms بازی و اینا شروع میشه و هر بار که ولنتاین برای دخترک نامه ای مینوشته زیرش مینوشته “از طرف ولنتاین تو”. این که زیر همه کارت های روز ولنتاین می بینید که نوشتن “From your Valentine” از همونجا اومده. خوب کجا بودیم ؟ آهان. بالاخره این جناب ولنتابن چند روز بعدش بخاطر قانون شکنی اعدام میشه و چون جرمش هم رسوندن دختر و پسرای عاشق به همدیگه بوده از اون به عنوان شهید راه عشق یاد میکنند و از اون زمان ولنتاین رو بعنوان نماد یک عاشق تمام عیار مطرح کردن و روزشو روز عشق گذاشتن. همین دیگه ! سمبلهاي ولنتاين شامل موارد زير ميباشد:
- شكل يك قلب ساده و يا تير خورده: از آنجـايـي كـه قـلب مركز
كيوپيد(CUPID): كـه به شـكل يك كودك برهنه، فربه و .
كبوتر،قمري و مرغ عشق: اين پرندگان نماد وفاداري، پاكي و معصوميت هستند
4- گل رز: گل سرخ شهبانوي گلهاست. نماد جنگ و صلح، عشق و
* ساليانه 50 ميليون گل رز و ميليونها جعبه شكلات در سالروز ولنتاين هديه داده ميشود كه اغلب آنها را مردان خريداري ميكنند. * هداياي روز ولنتاين شامل: گل رز و يا دسته گل كوچك، شكلات، كارت تبريك ولنتاين، عروسك، شمع، يك نامه عاشقانه، يك قطعه شعر عاشقانه و يا هديه كوچك. ب راي جشن گرفتن اين روز به يك كافي شاپ و يا براي صرف شام به يك رستوران دنج برويد.* رنگهاي روز ولنتاين شامل قرمز، سفيد و صورتي است
روز ولنتاین چه میکند دخترا و پسرا؟ و اما پیشنهادات ما برای خرید کادو (خطاب به دختر خانم ها):
- پسرها معمولا از عروسک خوششون نمیاد. سعی کن پسرونه فکر کنی.
و پیشنهادات ما برای خرید کادو (خطاب به آقا پسرها):
کارت هایی که می توانید به عشق خود هدیه کنيد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 23:7 توسط حامد |
|
ای خرم از فروق رخت لاله زار عمر بازا که ریخت بی گل رویت بهار عمر بی عمر زنده ام من و زین بس عجب مدار روز فراق را که نهد در شمار عمر بدنامی حیات دو روزی نبود بیش آن هم کلیم با تو بگویم چسان گذشت یک روز صرف بستن دل شد به این و آن روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 13:7 توسط حامد |
|
|
از عشق مردن.... اگر می بینی که زنده ام ، نفس می کشم ، تنها به خاطر وجود تو است... اگر می بینی شادم ، خندانم ، با وجود اینکه اینهمه غصه در دل دارد ، تنها به امید بودن تو است.... اگر می بینی آرامم ، بی تابم ، سر به زیر ، ساکت و گوشه گیر ، فقط به خاطر عشقی است که از سوی تو در دلم نشسته است.... اگر دیدی گریانم ، خسته ام ، شکسته ام ، پریشانم ، بدان که بدجور دلم هوای تو را کرده است و دلم دیگر طاقت دوری تو را ندارد !
که از عشق تو مرده ام آری از عشق تو مرده ام عزیزم.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 18:5 توسط حامد |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 17:47 توسط حامد |
|
|
یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد . تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود . ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد . بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف ا |